زندگی نامه بسیجی شهید مهدی سلطانی

شهید مهدی سلطانی در سال ۱۳۳۸ در خانواده ای متدین در روستای قمبوان دیده به جهان گشود. از همان زمان طفولیت،کودکی آرام بود و با چشمان کنکاوش زندگی را در اطرافیان و مخصوصاٌ محبت مادری جستجو می کرد. در آن دوران و با وضع بد اقتصادی خانواده، تنها تکیه گاهش محبت مادر و پشتیبانی پدر بود.

انگار تمام شیری که مادر با وضو و رو به قبله به او داده بود ذره دره ایمان و یقین را در جانش ریخته بود. در چهار سالگی به بیماری سختی مبتلا شد به طوری که دکتر روستا و هرکسی که او را می دید از او قطع امید می کرد. حتی دکتر روستا هرکس که پیشش می رفت سراغ او را می گرفت که آیا هنوز زنده است یا نه؟ در این حال جمعی از مردم روستا به سرپرستی پدر شهید محمود ناطقی عازم سفر زیارتی مشهد مقدس بودند که مادر مهدی با ناامیدی و غم فراوان به بدرقۀ آنها رفت و مبلغی پول به یکی از مسافران داد و گفت: سلام مرا به امام رضا (ع) برسانید و شفای فرزندم را از جدم بگیرید.( مادر نامبرده جزء سادات محترم می باشد.) در همان شب و قبل از اینکه این کاروان به مشهد برسند مادر خواب می بیند که امام رضا (ع) فرمودند ناراحت نباش من فرزندت را شفا دادم و مهدی همان نیمه شب از خواب بیدار می شود و غذا می خواهد و صبح همه دیدند که بر خلاف انتظارشان حال مهدی رو به بهبودی می رود و این نبود جز به عنایت امام رضا (ع).

مهدی در هفت سالگی به مدرسه رفت و تا پایان ششم ابتدایی بیشتر درس نخواند. در دوران تحصیل دانش آموزی درسخوان و با انضباط بود که معلمان همیشه از او تعریف می کردند و از آنجاییکه تحصیلاتش در زمان طاغوت بودمعلمان دوست داشتند برای انجام امور شخصی و زندگی خود از بچه ها بیگاری بکشند و انان را نیز تهدید می کردند که در صورت تمرد از دستورات، آنان را در امتحانات رد خواهند کرد ولی مهدی هیچ گاه زیر بار حرف آنها نمی رفت.

ششم ابتدایی را نیز با بهترین نمرات به پایان برد، به طوری که معلمان او معتقد بودند که او باید ادامه تحصیل بدهد ولی به دلیل کمبود امکانات در روستا او از ادامه تحصیل باز ماند.با این حال از درآمد کمی که از کار نزد پدر به دست می آورد کتاب می خرید و لحظه ای خود را از مطالعه کتب، خصوصاٌ کتابهای مذهبی دور نمی کرد حتی زبان انگلیسی را با کمک کتابهای آمزشی به اندازه ی قابل توجهی آموخت. در کلاس های قرآن هم با علاقه ی زیادی شرکت می کرد.

بعد از آن حدود چهر سال به عنوان شاگرد بنا مشغول به کار بنایی شد و در این زمینه هم مهارتهای زیادی از این حرفه آموخت. سپس به همراه پدر به کشاورزی مشغول شد. تا اینکه زمان رفتنش به سربازی فرا رسید و مهدی عازم سربازی شد. آمزش های مقدماتی را در تربت حیدریه سپری کرد سپس برای طی کردن بقیه ی خدمت خود به مشهد مقدس رفته بود و از امام رضا خواسته بود تا دوران سربازی اش را در این شهر مقدس سپری کند این اتفاق بیفتد. و در آنجا با این که جو بی دینی بر پادگانها طنین انداز شده بود ولی مهدی دست از عقاید خود برنداشته و به انجام فرایض واجب و مستحب خود پرداخته، به گونه ای که خودش این خاطره را برای یکی از دوستانش نقل می کند و می گوید: در دوره ی آموزشی یک روز ، روزه ی مستحبی گرفتم و صبح به سرگروهبان آموزشی خود در خلوت گفتم که من امروز روزه هستم اگر امکان دارد امروز مراعات حال مرا بکن و کمتر مرا اذیت بکن. ولی سرگروهبان به او می گوید تپه ی مقابل مرا می روی دور می زنی و سریع برمی گردی. بعد از تنبیه مهدی،به او می گوید که یادت باشد که اینجا جای این کارها نیست و حق روزه گرفتن نداری.

بیش از چهار ماه از خدمتش در شهر مشهد نگذشته بود که امام خمینی (ره) فرمودند: سربازان از دستورات فرماندهان خود سرپیچی کنند و از پادگانها فرار کنند. او به فرمان رهبرش لبیک گفت و از پادگان محل خدمت خود فرار کرد و به روستا باز گشت. در روستا با اینکه همه همدیگر را می شناختند و از عمل مهدی آگاه شده بودند، برای آنکه بسیار تعجب آوربود و عده ای از سر دلسوزی او را نصیحت می کردند که به محل خدمت خود مراجعه کن چون ممکن است در اینجا دستگیرت کنند و تو را مورد شکنجه و….. قرار بدهند. ولی مهدی گوشش به این حرفها بدهکار نبود و از رفتن خوداری کرد. به گفته مادرش ما از ترس مأموران رژیم روزها او را به زور در خانه نگه می داشتیم ولی شبها او همراه دیگر جوانان انقلابی و مؤمن بر ضد رژیم برروی دیوارها شعار می نوشتند و به پخش اعلامیه مبادرت می کردند و در تظاهراتی که در روستا علیه شاه برگزار می شد فعالانه شرکت می کرد و مردم را هم برای تظاهرات تحریک می کرد. و چون رئیس پاسگاه محل همسایه ی آنها بود و می دانست که این کارها توسط چه کسانی صورت می گیرد و حتی بارها به مهدی گفته بود که این کارها به سرکردگی تو انجام می شود و اگر اطلاع بدهم حتماٌ تو را دستگیر می کنند. اما مهدی با خونسردی به او جواب می داد که اگر مطمئن هستی من این کترها را انجام می دهم مرا دستگیر کن و هر کاری از دستت برمی آید انجام بده.

پس از پیروزی انقلاب اسلامی با فرمان رهبر کبیر انقلاب مبنی بر بازگشت سربازان به پادگان ها، گوش به فرمان مقتدایش بی درنگ خود را به یگان خدمتی معرفی و مشغول خدمت شد.

با اتمام خدمت مقدس سربازی چند سالی را به کشاورزی پرداخت. و بتا تشکیل بسیج مستضعفان به فرمان امام خمینی (ره) نامبرده به عضویت در این نهاد مقدس درآمد و فعالیت های چشمگیری از خود نشان داد که حتی هنوز هم زبان زد عام و خاص می باشد.

بعد از چندی با تشکیل شوراهای اسلامی، به عضویت شورا درآمد و صادقانه و فعالانه کمر همت جهت خدمت به اهالی روستا، خصوصاٌ افراد مستضعف بست، به قول مادر و همسرش بعد از عضویت در شورا و بسیج و فعالیت گسترده اش ما دیگر کمتر او را می دیدیم و شبها دیر وقت به خانه می آمد و مشغول رسیدگی به امور مشکلات مردم بود.

در سال ۱۳۶۱ با دختر عمه ی خود ازدواج کرد که این مراسم بسیار ساده و بدون هیچ گونه تجملاتی برگزار شد و ثمره ی این وصلت یک پسر و یک دختر می باشد و اجازه نداد شادیهای همراه با گناه، که در بعضی از عروسیها معمول بود در مراسم ازدواج اوصورت گیرد و حتی در مراسم عقد برادرش بعد از چند تذکر به خانم ها مبنی بر توقف شادی در هنگام خواندن خطبه ی عقد و عدم رعایت آن نامبرده خود اقدام به شکستن آلت موسیقی می نماید. در سال ۱۳۶۲ به استخدام صنایع دفاع درآمد و در قسمت مهمات سازی مشغول به کار گردید. در همین ایام دایی بزرگوار ایشان به نام سید محمد حسینی زاده به شهادت رسیدند. و وقتی با بی تابی و گریۀ اطرافیان مواجه می شد در حالی که خودش در تب و تاب شهادت در راه خدا می سوخت ضمن دلداری به آنها می گفت: که خوشحال باشید و بی تابی نکنید که شهید زنده است و نزد پروردگارش روزی می خورد. و به این ترتیب شاید افکار را برای شهادت بعد از خودش آماده می کرد. در سال ۱۳۶۳ به جبه های جنگ تحمیلی اعزام شد و مدت سه ماه در جبهه ها مشغول رزم بود.

مهدی در روستا وجهه ی بسیار خوبی از خود به جا گذاشت. او نسبت به فرضیه ی امر به معروف و نهی از منکر بسیار منعقد بود و این فرضیه ی مهم را هر کجا تشخیص می داد به مرحله ی اجرا می گذاشت و نسبت به نماز جماعت و شرکت در آن و تشویق افراد جهت شرکت در مسجد و نماز جماعت سفارش زیادی می کرد.

علاقه و عشق او به شهادت، بار دیگر او را در سال ۱۳۶۵ راهی میدان نبرد کرد. و به مدت ۴۵ روز به صورت داوطلبانه به جبهه ها اعزام شد و در آنجا ضمن آموزشهای تخصصی غواصی، خود را برای عملیات کربلای ۴ آماده کرد. و بالاخره در عملیات کربلای ۴ در منطقه ی ام الرصاص آسمانی شد و جسم شریفش به وطن باز نگشت. انگار امام رضا (ع) ضامن سلامتی او در کودکی شد تا بماند و خدمت سربازیش را نیز در مشهد سپری کند و سرانجام همچون همان مولای غریب، جسم پاکش در غربت بماند تا چشمها سالها به امید بازگشتش به راه بماند. اما انگار که خدا نمی خواهد سر این غربت برملا شود حالا بعد از ۱۸ سال از مفقودالجسد شدنش هنوز چشمان گریان و منتظر مادر به راه دوخته شده و زمزمۀ مادر این است.

گلی گم کرده ام می جویم اورا به هر گل می رسم می بویم اورا

مهدی از نگاه دوست صمیمی و نزدیکش آقای علی اکبر منصوری:

اینجانب علی اکبر منصوری از دوستان صمیمی و بسیار نزدیک شهید بزرگوار مهدی سلطانی هستم، و من از اینکه بخواهم درباره ی خصوصیات اخلاقی این شهید بزرگوار مطالبی را بیان کنم زبانم قاصر می باشد ولی بر حسب وظیفه، شمه ای از ویژگیهای این شهید سعید را عنوان می کنم.

ما از نوجوانی و دوران قبل از انقلاب بیشتر مواقع در کنار هم بودیم و ایشان الگویی نمونه از همۀ جهات برای بنده و دیگر دوستان بودند. گاهی در فاصله منزل تا مسجد یا در کوچه و خیابان به سؤلات دینی و مسائل فقهی دوستان جواب می داد. از هر گونه خطا و لغزش چه اجتماعی و چه اخلاقی مبرا بودند. تمام افراد روستا در آن روزها ایشان را خوب می شناختند و نام اورا به نیکی یاد می کردند. و بسیار مؤمن، دلیر و شجاع در امور روزمره بسیار دانا و زیرک بود در کسب روزی حلال بسیار مقید بود.

با پیروزی انقلاب اسلامی و تشکیل بسیج، ایشان یکی از فعالترین افراد در این نهاد مقدس به شمار می رفت و برای نگهبانی شبانه چنان با درایت و زیرکی افراد را تعبین می کرد که ما و دیگر افراد را حیرت زده می نمود.

از خاطرات بسیار به یاد ماندنی من از این شهید عزیز، مربوط به آذر ماه سال ۱۳۵۷ است که ایشان بعد از فرار از پادگان به فرمان امام خمینی(ره) وقتی وارد قمبوان شد ما روی پل پاسگاه همدیگر را ملاقات کردیم و بعد از دیدار با تعدادی دیگر از افراد بشارت پیروزی انقلاب را داد و گفت: که به زودی حکومت شاهنشاهی از بین خواهد رفت . و این سخن در جو خفقان آن روز نشان از شجاعت و درایت بالای مهدی بود.

او نسبت به مسئلۀ حجاب و عفت خواهران بسیار حساس بود. یک روز که برای زیارت امام زاده حمزه علی رفته بودیم آنجا با آقا مهدی در حال صحبت بودیم که جوانی به خواهری حرف زشتی زد و مهدی باشنیدن این صحبت برخورد بجا و شایسته با آن جوان کرد که از این عمل خود شرمنده شد.

و خاطره دیگر من مربوط به زمانی که در منطقه ی جنوب یک ساعتی را مرخصی گرفتم تا به دیدن آقا مهدی که در انرژی اتمی مستقر است بروم. من صبح زود به آنجا رفتم وقتی وارد دژبانی شدم مشاهده کردم که مهدی با لباسهای خونی مشغول شستن ماشین توتوتا بود. پس از احوال پرسی سؤال کردم که چه اتفاقی افتاده و چرا لباسهایت خونی است؟ ایشان گفت: دیشب در طی یک مأموریت جهت جمع آوری شهدا به کانالی رفتیم و آنجا مجبور بودیم شهدا را بر دوش بگذاریم و سینه خیز چند متری راه را بپیماییم.

زبان حال فرمانده گرهان کرمعلی بهرامی

قبل از عملیات کربلای ۴ بود سه نفر نیروی اعزامی از شهرضا به گردان امام حسن مجتبی(ع) معرفی شدند. مهدی سلطانی- حسین جلالی و نفر سوم که الان حضور ذهن ندارم این سه نفر به محض ورود به گردان خیلی زود نظر همه را به خود جلب کردند روحیه و انگیزژ بالائی داشتند که در بین آنها شهید مهدی سلطانینقش برجسته تری داشت آنها از روستای قمبوان شهرضا اعزام شده بودند در گردان همه آنها را به سه کمبونی می شناختند و به شوخی به این اسم صدا می کردند. این سه نفر همجا و در همه حال با هم بودند در این گروه۳ نفری شهید سلطانی محور آنها بودگردان برای عملیات ۴ آماده می شد شهید سلطانی و دیگر رزمندگان خود را برای یک نبرد سخت آمادهمی کردند ولی هرچه به زمان شروع عملیات نزدیک می شدیم شهید سلطانی گوئی خود را برای یک ضیافت آماده می کرد و حال و هوای دیگری داشت گوئی که از چند روز قبل از عملیات بوی شهادت را استشمام می کرد اگر چه برخورد خوب و زیبائی داشت ولی لحظه به لحظه این برخورد را بیشتر نشان داده می شد.چند شب قبل از عملیات به خرمشهر و در نخلستان ها مستقر شدیم در این چند شب شهید با یک شور و حالی و یک سوز وگدازی دنبال گمشده خود می گشت و یک بار دیگر صدای گریه های مولا در نخلستان های کوفه را زنده می کرد. شب موعود فرا رسید ساعت ۲۳ به کنار اروندو نهرعرایض رفتیم گردان ما از اروند عبور نکرد فردا ساعت ۱۲ گردان جهت عبور از اروند حرکت کرد و ساعت ۲ بعدازظهر در جزیره او الرصاص مستقر شد و خود را برای یک نبرد تن به تن آماده کرد با شروع عملیات حجم بالای آتش دشمن بر روی گردان شدت گرفت و عاشورائی دیگر به منصه ظهور رسید در این غوغای نبرد غریو فریادهای الله اکبر بود که خطوط مستحکم دشمن را در هم می شکست و در عصر عاشورای کربلای ۴ حدود ساعت ۵ الی ۶ بعدازظهر بود که شهید سلطانی ندای حق را لبیک گفت و شربت شهادت را نوش جان کرد و نفر دوم حسین جلالی از ناحیه پا جانباز گردید و از وضعیت نفر سوم متأسفانه خبری ندارم.

وصیت نامه شهید مهدی سلطانی

اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمد رسول الله و اشهد ان علی ولی الله

شهادت می دهم که جز خدای یکتا خدایی نیست و شهادت می دهم که محمد فرستاده خداست و شهادت می دهم که عل ابن ابیطالب دوست خداست. خدایا گواه باش که این وصیت نامه را در حالی می نویسم که صحیح و سالم هستم. خدایا شهادت می دهم که تو یکتایی و تنها ذتو را می پرستم و از تو یاری می خواهم. شهادت می دهم که محمد آخرین فرستاده ی توست که وحی را به ایشان خاتمه دادی و پس از ایشان دوازده نور پاک از سلاله ی ایشانند که بعد از پیامبر جانشینان پیامبر بوده و هر یک در عصر خود رسالت خویش را به نحو احسن انجام داده اند و آخرین آنها یعنی ( حضرت حجت ابن حسن العسگری ) می باشد که ذخیره الهی است و روزی که خداوند اراده کند ایشان خواهد امد و جهان را پر از عدل و داد خواهد نمود. ولی در زمان غیبت همانطوری که در روایتی از حضرت حجت مثل این هست یا معصوم دیگری که الان در ذهنم نیست می فرماید: از فقها آن فقیهی که حافظ دین باشد. مخالف هوای نفس باشد، مطیع مولای خود باشد، باید عوام ناس از او پیروی و تقلید کنندو در این مقطع از زمانتمام خصوصیات در حضرت امام خمینی جمع می باشد و باید همه ی مردم از ایشان پیروی کنند. و آنهایی که تا به حال نتوانسته اند خود را به ایشان و انقلاب وفق دهند و با انقلاب سر سازش ندارند وحتی با یک نق زدن خالی هم که باشد به اسلام و مسلمین ضربه می زنند باید در مسلمانی خود شک کنند، نکند فردا آنچه عمل خیر هم که انجام داده باشند چون با خط ولایت بی رابطه بوده است مثمر ثمر نخواهد بود چون خود پیامبر می فرماید: یا علی اگر نبودی مومن شناخته نمی شد. در همین رابطه است که مسألۀ ولایت بستگی به همه ی اعمال دارد و استعمارگران از صدر اسلام روی همین مسأله تکیه ی بسیاری داشته اند و می دانسته اند وقتی که مسلمین در حصار محکم ولایت قرار گرفته اند دیگر هیچ نیرویی نمی تواند جلوی اسلام را بگیرد لذا من همه ی شما را وصیت می نمایم که همیشه پشتیبان ولایت فقیه باشید تا انشاءالله صاحب اصلی و تنها ذخیره ی خداوند بیاید و این انقلاب را به صاحب اصلیش تقدیم کنیم.

وصیت دیگرم به خواهران می باشد بعد از شهدا تنها سلاح برنده در پشت جبهه در مقابل استکبار حجاب شماست که اگر این اصل حفظ شود مطمئن باشید استکبار هیچ زمانی نمی تواند در صفوف مسلمین نفوذ پیدا کند.

دیگر عرضی ندارم در آخر از همه ی کسانی که به گردن من حقی دارند می خواهم من را حلال نمایند از پدر و مادر م و همسرم می خواهم که مرا حلال کنند زیرا من فرزند خوبی برای شما نبودم امید است که مرا حلال کنید.دوم همسرم هرچند دوری از تو برایم مشکل بود ولی اسلام از همه برایم عزیز تر بود لذا تو هم صبر پیشه کن و فرزندانم را طوری به بار بیاور که یک مسلمان واقعی باشند و تو هم مرا حلال کن.

خداحافظ

خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار

رزمندگان اسلام پیروزشان بگردان

زیارت کربلا نصیبشان بگردان

مهدی سلطانی ۲۰/۹/۱۳۶۵

این مطلب توسط یکی از دوستان ایشان برای ما ارسال شده است:

شهدائ شرمندیم مهدی عزیز شرمنده ایم مهدی سلطانی یکی از عزیزترین دوستان من در دوران دفاع مقدس بود هرجند اختلاف سنی با ایشان داشتم ام انقدر با من صمیمی و نزدیک بود که مثل یک همکلاسی و برادر همسال خود در جبهه های با او درددل می کردم و راهنمایی می جستم مدت زیادی بود که ایشان با توجه به شغل کارمندی و کشاورزی که گرفتار شده بود من را در جبهه ها همراهی نمی کرد تا اینکه بنده ا استخدام سباه شدم و مدتی مسئول اعزام نیرو بسیج دهافان بودم – از جبهه ها بوی انجام عملیاتی جدید به مشام دلباختان و عاشقان لقا الله می رسید یک روز صبح همنطور که از بشت بنجره بذیرش بسیج مشغول ثبت نام عزیزان رزمنده جهت اعزام به جبهه بودم متوجه چهره خندان او شدم وقتی نوبتش شده بش گفتم فلانی تو که هرچی بهت می گفتم بیابریم جبهه می گفتی من دیگه مادی شدم . گرفتار شدم .وابسطه …….و شدم .بس چی شده صبر کن منهم هوایی شدم تا یک ماه دیگه باهم بریم .جواب داد نه من دیگه دل کندم دیگه مخواهم برم از همی چیز گذشتم باید بریم بدر این صدام را دربیاریم هنوز آهنگ صدا و لحن شیرن و چهره این مرد خدایی بس از سالیان سال در گوش من است بس از ثبت نامشان به همراه حسین جلالی حسین بانکی آنها را به صف کردم سوار اتوبوس اعزام شدند و این آخرین باری بود که مهدی را در آغوش گرفتم و خیلی مشخص بود که سفر آخرش است ….روحش شاد یاد ش گرامی الفاتحه مع الصلوات .